+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390 22:12 توسط اریان
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 19:13 توسط اریان
|
در سینه ات نهنگی می تپد!!!
اين كه مدام به سينه ات مي كوبد ،قلب نيست ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ ميشود
ماهي كوچكي كه طعم تلخ تنگ آزارش ميدهد وبوي دريا هوايي اش كرده است قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس اما كيست كه باور كند درسينه اش نهنگي مي تپد؟!
آدم ها ماهي ها را در تنگ دوست دارند وقلب ها را در سينه. اما ماهي وقتي در دريا است وقلب وقتي در خدا غوطه خورد ،قلب است. هيچكس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد تو چطور ميخواهي قلبت را درسينه نگهداري؟
اين ماهي كوچك ، اما بزرگ خواهد شد واين تُنگ ،تنگ خواهد شد واين آب ته خواهد كشيد.پس كا ش راهي مي زدي از تنگ سينه ات به اقيانوس.كاش اين قطره را به بي نهايت گره ميزدي.كاش......
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 19:9 توسط اریان
|
پسر كوچكي در مزرعه اي دوردست زندگي ميكرد.هرروز صبح قبل از طلوع خورشيد از خواب برمي خاست وتا شب به كارهاي سخت روزانه مشغول مي شد.هم زمان با طلوع خورشيد از نرده ها بالا ميرفت تااندكي استراحت كند.
دردوردست خانه اي باپنجره هاي طلايي همواره نظرش را جلب ميكرد و با خود فكر ميكرد ، چقدر زندگي در آن خانه باوسايل شيك ومدرني كه بايد داشته باشد لذت بخش وعالي خواهد بود.با خود ميگفت:((اگرآنها قادرند پنجره هاي خانه ي خود را ازطلا بسازند پس ساير اسباب خانه حتما عالي خواهد بود. بالاخره يك روز به آنجا ميروم وآن را ازنزديك مي بينم.))
يك روز پدر به پسرش گفت:به جاي او كارها را انجام ميدهدو پسر مي تواند درخانه بماند.پسر فرصت را مناسب ديد ،غذايي برداشت وبه طرف آن خانه وپنجره طلايي رهسپار شد.
راه بسيار طولاني تر ازآن بود كه تصورش را ميكرد.بعداز ظهربود كه به آنجا رسيد وبا نزديك شدن به خانه متوجه شد از پنجره هاي طلايي هيچ خبري نيست ودر عوض خانه اي بسيار رنگ رو رفته و با نرده هايي شكسته ديد.به سمت در قديمي رفت وآن رابه صدا در آورد.
پسر بچه اي هم سن خودش در را گشود.از او سوال كرد:((آيا او خانه اي باپنجره طلايي را ديده است يا خير؟))پسرك پاسخ مثبت داد واو را به سمت ايوان برد. درحالي كه آنجا مي نشستند ،نگاهي به عقب انداختند ودر انتهاي همان مسيري كه طي كرده بود وهم زمان با غروب آفتاب ، خانه ي خودشان را ديد كه با پنجره طلايي مي درخشيد.

+
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388 23:33 توسط اریان
|
چندين سال پيش ، دختركي نابينا زندگي ميكرد كه به خاطر نابينا بودن ازخودش متنفربود.اواز همه تنفر داشت ،الا نامزدش را.
روزي،دختر به پسر گفت كه اگر روزي بتواند دنيا را ببيند ، آن روز ، روزازدواجشان خواهد بود. تااينكه سرانجام شانس به او روي آورد وشخصي حاضرشد تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند.حالا ديگر او ميتوانست همه چيز را ببيند ،از جمله نامزدش را.
پسر شادمانه از دختر پرسيد((آيا زمان ازدواج ما فرارسيده است؟))دختر وقتي ديد كه پسر نابيناست ،شوكه شد.بنابراين در پاسخ گفت:((متاسفم ،نمي توانم با تو ازدواج كنم ،آخر تو نابينايي.))
پسر درحالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت
، سرش را پايين انداخت واز كنار تخت دورشد.بعد رو به سوي دختر كرد و گفت:((بسيارخوب ،فقط از تو خواهش مي كنم مراقب چشمان من باش))
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 14:46 توسط اریان
|
شاید مرا دیگر نشناسی.شاید مرا به یاد نیاوری.اما من تورا خوب میشناسم.ما همسایه ی شما بودیم وشما همسایه ی ما وهمه همسایه ی خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی زیربال فرشته ها قایم می شدی.و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که میرفتی ردّی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم ومیرفتیم سراغ شیطان.تو کفرش را درمی آوردی ،اما او زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد ،می دانم چطوراز راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودی ،آسمان را روی سرت می گذاشتی وشب تاصبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی وصبح که می شد درآغوش نور به خواب می رفتی.
اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی رویاهای تو را قلقلک بمی داد.دلت میخواست به دنیا یایی.وهمیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی وگفتی تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم ،بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا ازیاد بردی ومن اسم تورا ،وما دیگر نه همسایه ی هم بودیم ونه همسایه ی خدا.ما گم شدیم وخدا را نیز گم کردیم.........
دوست من ،همبازی بهشتی ام !نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جملات خدا توی گوشم زنگ می زند :از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ،اگر گم شدی از این را بیا.
بلند شو.ازدلت شروع کن.
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 23:28 توسط اریان
|
دیروز شیطان را دیدم که بساطش را پهن کرده بود;فریب میفروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو میکردندوهول میزدندوبیشترمیخواستند.توی بساطش همه چیزبود:غرور،حرص،دروغ وخیانت،جاه طلبی وقدرت.هرکس چیزی میخریدودرقبالش چیزی میداد.بعضی ها تکه ای ازقلبشان را می دادندوبعضی پاره ای ازروحشان را.بعضی ها ایمانشان رامیدادندوبعضی آزادگی شان را.
شیطان میخندیدو دهانش بوی گَندِ جهنم میداد.حالم را بهم زد.دلم میخواست همه ی نفرتم راتوی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم راخواند‘موذیانه خندید وگفت:من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه ای بساطم راپهن کرده ام وآرام نجوا میکنم ، نه قیل وقال میکنم ونه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد ،
می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم آنگاه سرش را نزدیکتر آورد وگفت:البته توبا اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی وایمان آدم را نجات میدهد.اینها ساده اند وگرسنه.به جای هرچیزی فریب میخورند.
از شیطان بدم می آید ،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند.واو هی گفت وگفت وگفت.
ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتادکه لابه لای چیزهای دیگر بود.
دوراز چشم شیطان آن را برداشتم وتوی جیبم گذاشتم.باخودم گفتم:بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یک بارهم او فریب بخورد.به خانه آمدم ودرِ جعبه ی کوچک عبادت را بازکردم.توی آن چیزی جز غروراما نبود.جعبه ی عبادت ازدستم افتاد وغرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم.دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود. فهمیدم آن را کناربساط شیطان جا گذاشته ام.تمام راه را دویدم ،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم.میخواستم یقه نامردش را بگیرم ،وعبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم.
به آنجا رسیدم.شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم وهای های گریه کردم ، ازته دل.
اشکهایم که تمام شد ،بلند شدم ،بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ،که صدایی شنیدم.....صدای قلبم را. پس همان جا بی اختیاربه سجده افتادم . به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود
ازکتاب در سینه ات نهنگی می تپد

+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 18:54 توسط اریان
|
برخیز وببین جوشش فیض ازلی را برختم رسل مرحمت لم یزلی را
میخواست نبی دست خدا رابفشارد بردست نبی دادخدا دست علی را
عید ولایت و امامت مبارک
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 15:54 توسط اریان
|